اقامت در آشیانه‌ای میان ابرها
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢  

تو در تاریکی نخواهی دید

این نور پشت شیشه ی فانوس ها کافی نیست

بگذار فانوس ها بیافتند

روی زمین سقوط کنند

و خرد شوند.

نور برخواهد خاست

غبار را خواهد تکاند

از دیوار بالا خواهد رفت

و از میان پنجره به خیابان ها خواهد تابید.

 

تمام فانوس ها زندانند.

تو باید تنها در تاریکی بتابی

 

چشمانت را ببند

سینه ات را برای باد بگشا

هوا را کامل فرو ده

و خارج کن

سپس گوش کن:

بال های پرنده درپرواز صدا خواهند داد

خورشیدهای بسیاری می تابند

و اتاق پیرامون تو با روشنایی پرمی شود

اگر باور نداری

بیا و ببین:

 چگونه هرروز در یک شعر روشن می سازم،پرواز می کنم،

می زایم و زاییده می شوم.

 

***

 

من مُردم.

یکبار وقتی کبوتری را می کشیدم

که آماده ی پرواز بود و به او شلیک شد،

تا آنکه از میان پنجره نگریزد.

بار دیگر ، گریزان در دریا

در پس خیابان های محله هایی که پروانه ها را نمی شناختند.

و یکبار روی بام ها

آن گاه که از آرزوها و دیوار ها بالا می رفتم

برای دیدن چشمانی عاشق،سیاه رنگ و جنوبی

امروز پس از همه ی این مرگ ها

در آشیانه ای میان ابرها زندگی می کنم.

روی شاخه ی سبزی ،که مانند دیگر شاخه ها نیست.

تمام ریشه هایم در مرگ را قطع نموده ام

و اینک منم جاودان میان ستارگان ، پرنده ها و ژرفنا

آن کس که بخواهد با من زندگی کند

باید ثانیه ای قبل از مرگ،

خواب دو بال ببیند.

 

شاعر:عباس خضر

مترجم :الهام مقدس



 
بازگشت به معنای مرگ است...
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢  

عباس خضر شاعر و نویسنده‌ی عراقی سال 1973در بغداد متولد شد .وقتی قدم به مدرسه گذاشت ، صدام هم از نردبان قدرت بالا رفت و در طی سال های بعد کشور را با حماقت هایش به جهنم مبدل ساخت. خضر در 19 سالگی به خاطر فعالیت سیاسی علیه رژیم بعثی عراق به زندان افتاد و پس از آزادی در سال 1996از عراق گریخت وتا سال2000که به آلمان رسید پناه‌جویی بود که اقامت غیرقانونی در برخی از کشورهای آسیایی، آفریقایی و اروپایی را تجربه کرده بود. اوپس از پذیرش درخواست پناهندگیش توسط کشور آلمان در رشته ی ادبیات آلمانی و فلسفه به تحصیل پرداخت. نخستین رمان او "هندی قلابی"(2008) برنده ی جایزه ی 2010آدلبرت فون شامیزو شد(این جایزه به نویسندگانی اعطا می گردد ،که زبان مادریشان آلمانی نبوده ولی با آثار خود سهمی در ادبیات آلمانی داشته اند.). رمان بعدی او"پرتقال های رئیس جمهور" در ماه مارس 2011 منتشر شده است.این بخشی از مصاحبه‌ی تاگس اشپیگل با نویسنده ی هندی قلابی ست.

 سال 1979 وقتی صدام به قدرت رسید، شما شش سال داشتید.آن وقت‌ها قهرمان دوران کودکی شما چه کسی بود؟

-قهرمانی وجود نداشت.من در کودکی فجایع بسیاری را به چشم دیده‌ام.مثلاً اعدام جوانانی که نمی‌خواستند به جنگ با ایران بروندٰ، در ملاء عام.

پدرشما طرفدار صدام بود؟

-ما 9 خواهر و برادر بودیم.پدرم به خاطر ما می‌ترسید ودنبال دردسر نمی گشت.حاضر بود جلوی هر کسی که قدرت داشت ، تعظیم کند.پدر و مادرم در بازار محله‌مان دربغذاد خرما می‌فروختند.شهری که از 1979 "شهر صدام" نام گرفت.

چطور با گروه‌های مخالف حکومت تماس برقرار کردید؟

-من در یک بازار کتاب کار می‌کردم.آن جا با کسانی ملاقات کردم که عضو گروه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های مخفی بودند.اعلامیه‌هایی می‌نوشتم با این عنوان‌:"رهایی هدف ماست" یا "مرگ بر صدام".نمی‌دانستم این کار چقدر خطرناک است.هنوز دبیرستانی بودم.

بعد دستگیر و زندانی شدید.از 1993 تا 1995 دیگر نور روز را ندیدید.همان طور که در عراق می‌گویند" پشت خورشید" ماندید.

-بله.زندان زیر زمین بود.بدتر از آن گرسنگی بود.آدم احساس ضعف و حقارت می کرد،نمی‌توانست فکر کند،شکم بر همه چیز حاکم بود. به ما هرروزفقط یک نان بربری داده می‌شد .یک بار خواب دیدم که موهایم ماکارونی است ودارم آن‌ها را مک می زنم.پلیس از محرومیت غذایی برای شکنجه استفاده می‌کرد.سه چهار روز غذا نمی‌آوردند.بعد یکی را به دفترشان می‌بردند ،جایی که نان داغ وکباب با پیاز،گوجه و سالاد حاضر بود.می‌پرسیدند:به همه چیز اعتراف می‌کنی؟اسم‌ها را می‌گویی؟

می‌خندید.چه چیز این داستان اینقدر خنده دار است؟

-این دوران که چنین غم‌انگیز بود،مرا بسیار تحت تأثیر قرار داد.و لحظه‌های بسیار زیبایی هم بود.

مثلاً؟

-در زندان با بزرگترین مغزهای عراق آشنا شدم.فیلسوف ها،نویسنده‌ها...آنها مطمئن بودند که از زندان جان سالم به در نمی‌برند.بعد مرا دیدند،یک جوان،و فکر کردند: اندیشه‌هایمان را می‌توانیم به او بدهیم.این برای من بهترین دانشگاه دنیا بود.

به نظر می‌رسد که خاطرات زندان دیگر برای شما مشکلی نیست.

-هنوز هم با آن‌ها می‌جنگم.یکی از دوستانم،یک شاعر مصری، در دوران مبارک زندانی بود.گفتن یک کلمه کافی است،و ما یکدیگر را می‌فهمیم.چون تجربیات یکسانی داریم.ترس، ازدست دادن همه چیز،حتی اگر الان حالت خوب باشد،همه کسانی را که زمانی زندان بوده‌اند را با هم مرتبط می‌کند.

احتمالاً معروف ترین زندان عراق ابوغریب است.

-ما آن وقت‌ها خواب آن‌جا را می‌دیدیم.ما در بازداشتگاه موقت بودیم.ابوغریب برعکس زندانی بود،که مجرمین  برای مجازات زندانی بودند.ما شنیده بودیم که آن‌جا حتی روزی سه تا نان می‌دهند.

وقتی آزاد شدید، با یک گذرنامه جعلی کشور را ترک کردید.چهار سال را به فرار در کشورهای عربی،ترکیه ،یونان و ایتالیا گذراندید.چطور امرارمعاش می‌کردید؟

-با قاچاقی کار کردن.در کارگاه‌های ساختمانی،کافه‌ها و رستوران‌ها.از صبح تا شب جان می‌کندم و در یک اتاق بیست متری با بیست پناهجوی غیرقانونی دیگر زندگی می‌کردم.از همه بدتر مرحله‌ی تبعید در اردن بود.دائماً به خانه فکر می‌کردم‌، همه جا عکس مادرم را می‌دیدم، در روزنامه یا درکتاب.

آیا این غم غربت شدید زمانی پایان یافت؟

-وقتی در لیبی بودم، دیگر نتوانستم به خانواده‌ام تلفن بزنم.در چنین وقتی انسان قوی‌تر و سخت‌تر می‌شود.زمانی بود که فکر می‌کردم که انگار قلبم از سنگ است.

  هنگام فرار چه چیزهایی همراه خود داشتید؟

-خودم و یک کوله پشتی با لباس‌های تمیز.گاهی درهنگام فرار حتی یک ماه هم لباس‌هایم را عوض نمی‌کردم .اما وقتی آدم به مقصد می رسد باید لباس‌های تازه و تمیز بپوشد تا جلب توجه نکند.

یک پناهنده چطور در یک کشور کاملاً بیگانه راه خود را پیدا می کند؟

-در هرشهربزرگ اروپایی دو یا سه کافه وجود دارد که می‌شود آن‌جا پناهجوهای دیگر و قاچاقچی‌ها را ملاقات کرد.بیشتر نزدیک ایستگاه قطار.آدم با این مردم زندگی می‌کند و آن‌ها را از ترس روی چهره‌شان می شناسد.یک پناه‌جو درخیابان به زن‌ها یا تابلو‌ها نگاه نمی‌کند، بلکه مواظب است که پلیس در آن نزدیکی نباشد.

آیا این گریز اعتماد شما را به مردم بیشتر کرده یا کمتر؟

-متوجه شده‌ام که همیشه کسانی هستند که به دیگران کمک می‌کنند.این عالی ست.در یونان سوار قطار بودم.دستم زخمی بود و حالم بسیار بد.روبرویم زن پیری نشسته بود که مرا یاد مادربزرگم می‌انداخت.انگلیسی بلد نبود.فقط به او گفتم:"من عراقیم"،فقط همین.از تسالونیکی تا آتن این خانم مراقب من بود.به من آب میوه ساندویچ و میوه داد بلیطم را برداشت و همراه بلیط خودش به کنترلچی نشان داد تا شک نکند.

دولت های اروپایی از موج جدید مهاجرت از شمال آفریقا در هراسند...

-به نظر من این سیاست اروپایی غیر انسانی ست.بسیاری از کسانی که  می آیند، نمیتوانند بازگردند.بازگشت به معنی مرگ است.اگر بخواهیم سیاستی اعمال کنیم که مشکل را حل کند، باید از وطن این مردم شروع کنیم.می دانید در آن جا این آغاز به چه معنا ست؟مردم را راحت بگذارید و بخصوص از هیچ دیکتاتوری حمایت نکنید.

مقصد  سفر شما سوئد بود اما سال 2000 پلیسی شمارا در بایرن دستگیر کرد...

-حقیقتاً باید از او تشکر کنم...

چطور به این سرعت و به این خوب آلمانی یاد گرفتید؟

-طبیعتاً از طریق تحصیل در رشته ی فلسفه و ادبیات.من کشف زیبایی زبان آلمانی را مرهون برخی از شعرا مانند هیلده دومین، روزه آوسلندرو الزه لاسکر-شولر هستم. این ترکیب  بینظیر رمانتیک و حکمت نزد شاعران زن آلمانی وجود دارد. برخلاف شاعران مرد که یا رمانتیکند ویا خردمند.  

  شما در نویکلن(محله‌ی عرب نشین برلین) زندگی می‌کنید ودر آن جابه شما خوش می  گذرد.آیا به خاطر عرب‌های آن‌جاست؟

-نه لزوماً.در حقیقت بیشتر دوستان المانی من در نویکلن زندگی می کنند.و علاوه بر این دلیل دیگری نیز وجود دارد.ویلیام فاکنریک وقت گفته که یک نویسنده در طول روز نیاز به یک جزیره دارد که در آن بنویسد و شب‌ها به یک شهر بزرگ که بتواند در آن گردش کند.در آپارتمان کوچکم در حیاط پشتی سکوت کامل حکمفرماست و اما وقتی جلوی در خانه می ‌روم معرکه ای برپاست.

در این بین شما گذرنامه آلمانی دارید.امتحان شهروندی چگونه برگذار شد؟

  -وقتی مسأله سراجازه اقامت نامحدود من بود،باید به 44 پرسش پاسخ می‌دادم.من اسم آن خانم در اداره اتباع خارجی را خانم" لطفاً پاسخ دهید" گذاشته ام.یک سوال این بود:آیا شما تروریست هستید؟من از او پرسیدم: جداً فکر می‌کنید اگر تروریست بودم ،جواب مثبت می‌دادم. گفت:لطفا،پاسخ دهید.سوال بعدی،آیا می‌خواهید تروریست بشوید؟گفتم:چی؟گفت:لطفاًپاسخ دهید. و به همین ترتیب پیش رفت. و حالا  در این مورد این یک پیام زیبا از طرف اعراب است:ما تروریست نیستیمٰ ،انقلابی هستیم.



 
خبرگزاری کتاب ایران:روایت سفر «هندی قلابی» به دور دنیا، به ایران رسید
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٠  

 

 

 

 

 

 

نگاهی به جنگ از دید یک عراقی منزجر از صدام

  روایت سفر «هندی قلابی» به دور دنیا، به ایران رسید

9 مهر 1390 ساعت 15:09
«هندی قلابی» نوشته عباس خضر، با ترجمه الهام مقدس از سوی انتشارات «ایران‌بان» منتشر شد. رمانی که بر پایه حوادث جنگ ایران و عراق شکل گرفته و در آن، سفر پناه‌جویی عراقی به بسیاری از نقاط دنیا روایت می‌شود.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، در این داستان، بارها نام کشور ایران آورده می‌شود. «هندی قلابی» داستان پناه‌جوی جوانی عراقی است که نمی‌تواند ظلم و استبداد صدام حسین و فضای رعب‌آور حکومت او را تاب بیاورد و به همین دلیل در میانه جنگ، از کشورش می‌گریزد و به صورت غیر قانونی، سفر به نیمی از دنیا را تجربه می‌کند.

از آن‌جا که این رمان، داستان جوانی عراقی را روایت می‌کند، فضای داستان برای مخاطب ایرانی بسیار آشنا خواهد بود. «هندی قلابی» دست‌نوشته‌ای است به زبان عربی که با زبانی طنز، ما را با مردمی آشنا می‌کند که شاید آن‌ها را نشناسیم، اما در میان شخصیت‌های داستانی، احساس غربت هم نخواهیم کرد.
 
در این داستان، نویسنده نگاهی دارد به خاطرات جنگ عراق علیه ایران و ترجمه این اثر باعث می‌شود مخاطب ایرانی، از دید یکی از مردم کشور همسایه، به این جنگ هشت ساله بنگرد. رنج مردم ایران و عراق و در‌به‌دری‌های پناه‌جویان سرگردان از موضوعات اصلی روایت شده در این کتاب است.

الهام مقدس، مترجم این کتاب، در مورد چرایی انتخاب و ترجمه «هندی قلابی»، می‌نویسد: «این کتاب برای ما فرصتی ایجاد می‌کند تا ببینیم که یک انسان چقدر یارای تحمل دارد، چقدر توان از دست دادن دارد، بی‌آن‌که از بابت آن به دام جنون بیافتد، چه اندازه از خاطرات، دلبستگی‌ها و احساسات را می‌تواند در کوله‌بار روح‌اش به همراه داشته باشد، بی‌آن‌که در این راه بی‌مقصد، زیر این بار در هم شکند.»

«هندی قلابی» نوشته عباس خضر، با ترجمه الهام مقدس، در 153 صفحه، شمارگان هزار نسخه و با قیمت سه هزار و 800 تومان منتشر شده است.



 
خاطرات یک فیلسوف کوچک
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٢  

 

 

 

حقیقت دارد من یک فیلسوف کوچکم

 

 

 

"حقیقت دارد من یک فیلسوف کوچکم"

نویسنده : یورگ شوبیگر

مترجم: الهام مقدس

نشر:  ایران بان و قطره

قیمت :2800 تومان

دنیای کودکان پر از رمز و راز است که گفتار و احساسات آنان باید برای ما بزرگ تر ها رمزگرانی شود. دنیایی که در آن پر است از احساسات و هیجان های گوناگون. از شادی گرفته تا ترس و خشم.  اما بزرگ تر ها با این دنیایی که یا احساسات کودکانه رنگین شده چه می کنند؟ همه ما در مقام والد  خواسته یا ناخواسته تلاش می کنیم تا فرزندمان هر چه زودتر خزانه واژگانش بالا رود مهارت های کلامی بیشتری داشته باشد غافل از این که کودک با احساسات و نگرش خاص خودش با دنیای پیرامون ارتباط برقرار می کند نه واژه ها و تفکر. تنها راه نزدیکی به کودک و شناخت درست او دست یافتن به دنیای درون اوست و یکی از اثر بخش ترین شیوه های نزدیکی به کودک توجه به احساساتی است که خودمان در  کودکی تجربه کرده ایم. دعوا با دوستان، مرگ مادر بزرگ ، پدر بزرگ یا حتی یکی از والدین خودمان در کودکی، مشاهده مشاجره بزرگ تر ها و هزاران تجربه ای که در ذهن ما حک شده اند. گاهی چنان غرق در روزمرگی می شویم که حتی کودکی خودمان را نیز فراموش می کنیم.

پرداختن به دنیای کودکان و توجه به آنان از وظایف مهم هر والد و فردی است که با کودک در ارتباط است. این کتاب داستان زندگی کودکی است از زبان خودش. کودکی که دنیا را از نگاهی متفاوت نسبت با ما می بیند.قهرمان داستان در آغاز به شیوه ای بسیار گویا  حرف دل بسیاری از کودکانی را که صاحب خواهر یا برادر می شوند را به زبان می آو رد، حسادت. احساسی که شاید کودک نداند چیست اما می تواند آن را کاملا با تمام وجودش درک کند."اگر خواهرم بمیرد،لابد تختش هم گم و گور میشود.دوباره همه چیز مثل قبل می شود." کودکی که دنیا را از نگاه و احساس خودش به تصویر می شکد . " چه درخت هایی،چه حیواناتی هنوز در این دنیا نیستند؟این هم یک سؤال دیگر است.وآن ها چطور به اسمشان می رسند؟"

  تلاش می کنیم مفاهیم ریاضی را با یاری کتاب های درسی که کودک بیاموزیم غافل از این که در ذهن خود ارتباط ها را جستجو می کنند.                      

"  توی دنیا همه چیز با هم جور است و هیچ کجا چیزی ناجور نیست."

نویسنده کتاب با وارد شدن در دنیای پر رمز و راز کودکان توانسته  پلی به دنیای زیبای کودکی بزند و ما را نیز به این دنیا وارد کند. هر یک از بخش های کتاب حسی کودکانه را در ما زنده می کند و با عمیق شدن در جمله های کتاب می توانیم کودکی یا به تعبیری ناب تر زلالی را که سالیان سال است از آن دور مانده ایم را تجربه کنیم.

امید است با خواندن این کتاب معصومیت کودکی خود را دوباره تجربه کنیم  و اگر مادر و پدر هستیم بهتر بتوانیم فرزندان خود را درک کنیم و با آنها همدلی کنیم.(مقدمه ، نوشته منا خاطری مشاور وکارشناس روانشناسی کودک)

 

"وقتی به دنیا آمدم، دنیا از خیلی قبل آن جا بود. چیز های دیگر هم بود،
کل آپارتما ن، میز، صندلی ها، تختخواب ها، سینک ظرفشویی ، شیرآب
و همه ی مبلمان. فکرهمه چیز از قبل شده بود و همه چیز به هم می آمد
و با هم جور بود.
حتی درخت غان توی باغ هم سرجایش بود-بقیه ی درخت ها
همین طور . تازه می شد که آن ها هم نباشند. یا این که فقط
درخت های کاج باشند بی آنکه خبری از درخت آلش، سیب یا
حتی گلابی، آلبالو، آلو یا آلوچه باشد. یا مثلاً می شد هیچ گربه ای نباشد
اما سگ ها باشند. می شد جایی که در این لحظه گربه مان خوابیده، فقط
نوار باریکی از نور روی طاقچه افتاده باشد.

وقتی من آمدم پدر و مادر هم آنجا بودند. این که معلوم است، آن ها
بودند که مرا به دنِیا آورده بودند. پدرم را از سبیل زردش شناختم. مادرم را
هم راحت شناختم. اصلاً لازم نبود بپرسم کسی که عینک زده و مرا بغل
کرده کیست. او هم می دانست که من بچه اش هستم، همین طور
می دانست که اسم من چیست و همین طور چیزهای دیگر.
ما از آشنایی با هم خوشحال شدیم.
چیزی که موقع تولد من هنوز این جا نبود ، سیستم صوتی جدیدمان
بود. همین طور تخت خواهرم، چون خودش هم هنوز نبود. اسمش
آناست. اما من گاهی فقط "اون" صدایش می زنم. مثل وقتی که
مادر می پرسد کی دوباره با گوشی تلفن بازی کرده است.
چیزی که هنوز نیست، کجاست؟ مثلاً خواهرم وقتی هنوز در شکم مادرم
نبود؟ وقتی زیاد در این باره فکر می کنم، سرم گیج می رود. این
سؤا لها را برای پدر نگه می دارم که عاشق تکالیف فکری است.
چه درخت هایی، چه حیواناتی هنوز در این دنیا نیستند؟ این هم یک
سؤال دیگر است. و آ نها چطور به اسمشان می رسند؟
آدم نمی تواند کسی را به جایی که از آنجا آمده است برگرداند. باید منتظر
ماند تا او بمیرد. اگرخواهرم بمیرد، لابد تختش هم گم وگور می شود. دوباره
همه چیز مثل قبل می شود. البته فقط سیستم صوتی همین جا می ماند.
من با خواهرم دشمنی ندارم. فقط بعضی وقت ها مرا حسابی عصبانی
می کند. مادر می گوید که او را هرگز به کسی نمی دهد. فکر کنم پدر هم
اورا به کسی ندهد. من هم همین طور . تازه کسی هم نیست که او را
بخواهد...."

 درباره ی کتاب:http://www.ibna.ir/vdcc0mqso2bqs18.ala2.html




 
اقامت در آشیانه ای میان ابرها
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤  

زندگینامه واشعار"عباس خضر"،فصل اول "هندی قلابی" و نقد آن در ماهنامه گلستانه شماره ١١٢ (اردیبهشت١٣٩٠)مترجم :الهام مقدس

 

 

بوسه و خاکستر

 

 

فکر کردم ،می سوزیم

اگر یکدیگر را ببوسیم

اما میان لب های ما

تنها خاکستر فرو ریخت

 

 مرده بودیم؟

 

نمی دانم

اما بوسه و خاکستر را به یاد می آورم

و خودمان را ابداً به خاطر نمی آورم.

 

شاعر:عباس خضر

مترجم :الهام مقدس



 
هندی قلابی
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤  





هندی قلابی

برنده جایزه 2010 آدلبرت فون شامیزو

 

نویسنده: عباس خضر

مترجم: الهام مقدس

ناشر: ایرانبان و قطره

قیمت:38000 ریال

 چاپ اول:بهار ١٣٩٠


دست‌نوشته‌ای مرموز به زبان عربی در قطار بین شهری برلین-مونیخ که به نظر نمی‌رسد مال کسی باشد و در آن هشت بار به شیوه‌ای متفاوتٰ داستان زندگی کسی که دست‌نوشته را یافته و خوانده، روایت شده است.

"هندی قلابی" داستان فرار پناه‌جوی عراقی جوانی است که از جنگ و استبداد صدام حسین می گریزد و سفری غیرقانونی به دور نیمی از دنیا را تجربه می‌کند. طنز زیبای نویسنده ،آشنایی با زندگی مردمی که آن‌ها را نمی‌شناختیم و سالهای‌ سال برایمان بیگانه محسوب می شدند، نگاهی به خاطرات تلخ جنگ ایران و عراق این بار از چشم مردم همسایه و رنجی که آن‌ها کشیده اند، زندگی و سفر پناهجوهای سرگردان، همه و همه ما را تشویق به خواندن این کتاب می کند . این کتاب برای ما فرصتی فراهم می کند تا ببینیم که یک انسان  چقدر یارای تحمل دارد، چقدر توان ازدست دادن دارد، چه اندازه از خاطرات، دلبستگی ها و احساسات را می تواند در کوله بار روح اش به همراه داشته باشد، بی آن که در این راه بی مقصد، زیر این بار درهم شکند.

"هندی قلابی":رمان، داستان کوتاه،بیوگرافی و افسانه، همه ادغام شده در یک اثر.

"... روزهای اولی که فرد در تبعید به سرمی برد،بسیارخطرناک است.آدم با دلش فکر می کند،یا دقیق تر با تخیلاتش ،نه با مغزش.مغز درگیر گذشته است.اغلب به چهره ی مادر ،خواهر و برادر ها و دوست ها فکر می کند.آن ها همه جا ظاهر می شوند،در یک کتاب،هنگام کار ،در آسمان .حتی شروع به شنیدن نوای آسمان می کند. در خانه تحت هیچ شرایطی چنین رفتاری نمی کرد، چون این نواها را بیهوده می انگاشت.غذاها ،کتاب ها ،لباس ها و انسان هایی ازوطن ناگاه اهمیتی تازه می یابند.بعدها برایم معلوم شد،که تبعید وطن را بی اهمیت جلوه می دهد..."

"... اگر الان بخواهم به یاد بیاورم که در فاصله شرق تا غرب مرا به خاطر قیافه ام چه صدا می زدند،آن وقت به نظر می‌رسد که همه چیز یک جوری مربوط به هند می شود. هند ، جایی که هرگز آن جا نبودم و اصلاً آن را نمی شناسم.عرب ها به من "هندی عراقی" می گفتند،اروپایی ها فقط "هندی". مطمئناً کولی بودن، عراقی بودن، هندی بودن یا حتی موجود فضایی بودن قابل تحمل است.چرا که نه!اما غیرقابل تحمل، این است، که من الان اصلاً نمی دانم ،واقعاً کی هستم. فقط همان طور که عشق من، سارا می گوید، می دانم که "نور زیاد خورشید در این کره ی خاکی مرا آفتاب سوخته و بانمک کرده"، ومن هم حرفش را قبول دارم..."

 



 
لطفاَ
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۸  

میگویی :یک گل

درهمان حال برایم سرراه

یک کاملیا می شکفد

اما تو به خشخاش فکرمی کنی.

می گویی :یک پرنده

در همان حال سهره ای

از وجودم پر می کشد

اما تو به یک قرقی فکر می کنی.

می گویی :یک خانه

من زیر یک شیروانی امن می ایستم

اما تو زیر آسمان و روی یک بام مسطح می ایستی.

می گویی :یک بچه

و من دستانش را در دستان خود

احساس می کنم.

اما تو فقط فکر می کنی:

یک بچه

گلی ناآشنا

پرنده ای

و خانه ای در جایی

می گویی :دریا

و با خود فکر می کنی:آبی

و دریای من به رنگ سرب می شود

و آسمان و کوه و کشتی هم.

لطفاً

ساکت باش!

می خواهم دوستت بدارم.

 

 

کریستینه بروکنر

مترجم: الهام مقدس



 
زمستان
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠  

زمانی برای تعمق

زمانی برای کار

آن بیرون  چیزی نمی گذرد

زمانی برای بازی

زمانی برای زندگی

زمانی برای عشق ورزیدن

حوصله داری؟

 

سوزانه اشتگ

مترجم :الهام مقدس

نقاشی آبرنگ:ثمره لاکی زاده