خبرگزاری کتاب ایران:روایت سفر «هندی قلابی» به دور دنیا، به ایران رسید
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٠  

نگاهی به جنگ از دید یک عراقی منزجر از صدام

  روایت سفر «هندی قلابی» به دور دنیا، به ایران رسید

9 مهر 1390 ساعت 15:09
«هندی قلابی» نوشته عباس خضر، با ترجمه الهام مقدس از سوی انتشارات «ایران‌بان» منتشر شد. رمانی که بر پایه حوادث جنگ ایران و عراق شکل گرفته و در آن، سفر پناه‌جویی عراقی به بسیاری از نقاط دنیا روایت می‌شود.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، در این داستان، بارها نام کشور ایران آورده می‌شود. «هندی قلابی» داستان پناه‌جوی جوانی عراقی است که نمی‌تواند ظلم و استبداد صدام حسین و فضای رعب‌آور حکومت او را تاب بیاورد و به همین دلیل در میانه جنگ، از کشورش می‌گریزد و به صورت غیر قانونی، سفر به نیمی از دنیا را تجربه می‌کند.

از آن‌جا که این رمان، داستان جوانی عراقی را روایت می‌کند، فضای داستان برای مخاطب ایرانی بسیار آشنا خواهد بود. «هندی قلابی» دست‌نوشته‌ای است به زبان عربی که با زبانی طنز، ما را با مردمی آشنا می‌کند که شاید آن‌ها را نشناسیم، اما در میان شخصیت‌های داستانی، احساس غربت هم نخواهیم کرد.
 
در این داستان، نویسنده نگاهی دارد به خاطرات جنگ عراق علیه ایران و ترجمه این اثر باعث می‌شود مخاطب ایرانی، از دید یکی از مردم کشور همسایه، به این جنگ هشت ساله بنگرد. رنج مردم ایران و عراق و در‌به‌دری‌های پناه‌جویان سرگردان از موضوعات اصلی روایت شده در این کتاب است.

الهام مقدس، مترجم این کتاب، در مورد چرایی انتخاب و ترجمه «هندی قلابی»، می‌نویسد: «این کتاب برای ما فرصتی ایجاد می‌کند تا ببینیم که یک انسان چقدر یارای تحمل دارد، چقدر توان از دست دادن دارد، بی‌آن‌که از بابت آن به دام جنون بیافتد، چه اندازه از خاطرات، دلبستگی‌ها و احساسات را می‌تواند در کوله‌بار روح‌اش به همراه داشته باشد، بی‌آن‌که در این راه بی‌مقصد، زیر این بار در هم شکند.»

«هندی قلابی» نوشته عباس خضر، با ترجمه الهام مقدس، در 153 صفحه، شمارگان هزار نسخه و با قیمت سه هزار و 800 تومان منتشر شده است.



 
خاطرات یک فیلسوف کوچک
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٢  

 

 

 

حقیقت دارد من یک فیلسوف کوچکم

 

 

 

"حقیقت دارد من یک فیلسوف کوچکم"

نویسنده : یورگ شوبیگر

مترجم: الهام مقدس

نشر:  ایران بان و قطره

قیمت :2800 تومان

دنیای کودکان پر از رمز و راز است که گفتار و احساسات آنان باید برای ما بزرگ تر ها رمزگرانی شود. دنیایی که در آن پر است از احساسات و هیجان های گوناگون. از شادی گرفته تا ترس و خشم.  اما بزرگ تر ها با این دنیایی که یا احساسات کودکانه رنگین شده چه می کنند؟ همه ما در مقام والد  خواسته یا ناخواسته تلاش می کنیم تا فرزندمان هر چه زودتر خزانه واژگانش بالا رود مهارت های کلامی بیشتری داشته باشد غافل از این که کودک با احساسات و نگرش خاص خودش با دنیای پیرامون ارتباط برقرار می کند نه واژه ها و تفکر. تنها راه نزدیکی به کودک و شناخت درست او دست یافتن به دنیای درون اوست و یکی از اثر بخش ترین شیوه های نزدیکی به کودک توجه به احساساتی است که خودمان در  کودکی تجربه کرده ایم. دعوا با دوستان، مرگ مادر بزرگ ، پدر بزرگ یا حتی یکی از والدین خودمان در کودکی، مشاهده مشاجره بزرگ تر ها و هزاران تجربه ای که در ذهن ما حک شده اند. گاهی چنان غرق در روزمرگی می شویم که حتی کودکی خودمان را نیز فراموش می کنیم.

پرداختن به دنیای کودکان و توجه به آنان از وظایف مهم هر والد و فردی است که با کودک در ارتباط است. این کتاب داستان زندگی کودکی است از زبان خودش. کودکی که دنیا را از نگاهی متفاوت نسبت با ما می بیند.قهرمان داستان در آغاز به شیوه ای بسیار گویا  حرف دل بسیاری از کودکانی را که صاحب خواهر یا برادر می شوند را به زبان می آو رد، حسادت. احساسی که شاید کودک نداند چیست اما می تواند آن را کاملا با تمام وجودش درک کند."اگر خواهرم بمیرد،لابد تختش هم گم و گور میشود.دوباره همه چیز مثل قبل می شود." کودکی که دنیا را از نگاه و احساس خودش به تصویر می شکد . " چه درخت هایی،چه حیواناتی هنوز در این دنیا نیستند؟این هم یک سؤال دیگر است.وآن ها چطور به اسمشان می رسند؟"

  تلاش می کنیم مفاهیم ریاضی را با یاری کتاب های درسی که کودک بیاموزیم غافل از این که در ذهن خود ارتباط ها را جستجو می کنند.                      

"  توی دنیا همه چیز با هم جور است و هیچ کجا چیزی ناجور نیست."

نویسنده کتاب با وارد شدن در دنیای پر رمز و راز کودکان توانسته  پلی به دنیای زیبای کودکی بزند و ما را نیز به این دنیا وارد کند. هر یک از بخش های کتاب حسی کودکانه را در ما زنده می کند و با عمیق شدن در جمله های کتاب می توانیم کودکی یا به تعبیری ناب تر زلالی را که سالیان سال است از آن دور مانده ایم را تجربه کنیم.

امید است با خواندن این کتاب معصومیت کودکی خود را دوباره تجربه کنیم  و اگر مادر و پدر هستیم بهتر بتوانیم فرزندان خود را درک کنیم و با آنها همدلی کنیم.(مقدمه ، نوشته منا خاطری مشاور وکارشناس روانشناسی کودک)

 

"وقتی به دنیا آمدم، دنیا از خیلی قبل آن جا بود. چیز های دیگر هم بود،
کل آپارتما ن، میز، صندلی ها، تختخواب ها، سینک ظرفشویی ، شیرآب
و همه ی مبلمان. فکرهمه چیز از قبل شده بود و همه چیز به هم می آمد
و با هم جور بود.
حتی درخت غان توی باغ هم سرجایش بود-بقیه ی درخت ها
همین طور . تازه می شد که آن ها هم نباشند. یا این که فقط
درخت های کاج باشند بی آنکه خبری از درخت آلش، سیب یا
حتی گلابی، آلبالو، آلو یا آلوچه باشد. یا مثلاً می شد هیچ گربه ای نباشد
اما سگ ها باشند. می شد جایی که در این لحظه گربه مان خوابیده، فقط
نوار باریکی از نور روی طاقچه افتاده باشد.

وقتی من آمدم پدر و مادر هم آنجا بودند. این که معلوم است، آن ها
بودند که مرا به دنِیا آورده بودند. پدرم را از سبیل زردش شناختم. مادرم را
هم راحت شناختم. اصلاً لازم نبود بپرسم کسی که عینک زده و مرا بغل
کرده کیست. او هم می دانست که من بچه اش هستم، همین طور
می دانست که اسم من چیست و همین طور چیزهای دیگر.
ما از آشنایی با هم خوشحال شدیم.
چیزی که موقع تولد من هنوز این جا نبود ، سیستم صوتی جدیدمان
بود. همین طور تخت خواهرم، چون خودش هم هنوز نبود. اسمش
آناست. اما من گاهی فقط "اون" صدایش می زنم. مثل وقتی که
مادر می پرسد کی دوباره با گوشی تلفن بازی کرده است.
چیزی که هنوز نیست، کجاست؟ مثلاً خواهرم وقتی هنوز در شکم مادرم
نبود؟ وقتی زیاد در این باره فکر می کنم، سرم گیج می رود. این
سؤا لها را برای پدر نگه می دارم که عاشق تکالیف فکری است.
چه درخت هایی، چه حیواناتی هنوز در این دنیا نیستند؟ این هم یک
سؤال دیگر است. و آ نها چطور به اسمشان می رسند؟
آدم نمی تواند کسی را به جایی که از آنجا آمده است برگرداند. باید منتظر
ماند تا او بمیرد. اگرخواهرم بمیرد، لابد تختش هم گم وگور می شود. دوباره
همه چیز مثل قبل می شود. البته فقط سیستم صوتی همین جا می ماند.
من با خواهرم دشمنی ندارم. فقط بعضی وقت ها مرا حسابی عصبانی
می کند. مادر می گوید که او را هرگز به کسی نمی دهد. فکر کنم پدر هم
اورا به کسی ندهد. من هم همین طور . تازه کسی هم نیست که او را
بخواهد...."

 درباره ی کتاب:http://www.ibna.ir/vdcc0mqso2bqs18.ala2.html




 
اقامت در آشیانه ای میان ابرها
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤  

زندگینامه واشعار"عباس خضر"،فصل اول "هندی قلابی" و نقد آن در ماهنامه گلستانه شماره ١١٢ (اردیبهشت١٣٩٠)مترجم :الهام مقدس

 

 

بوسه و خاکستر

 

 

فکر کردم ،می سوزیم

اگر یکدیگر را ببوسیم

اما میان لب های ما

تنها خاکستر فرو ریخت

 

 مرده بودیم؟

 

نمی دانم

اما بوسه و خاکستر را به یاد می آورم

و خودمان را ابداً به خاطر نمی آورم.

 

شاعر:عباس خضر

مترجم :الهام مقدس



 
هندی قلابی
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤  





هندی قلابی

برنده جایزه 2010 آدلبرت فون شامیزو

 

نویسنده: عباس خضر

مترجم: الهام مقدس

ناشر: ایرانبان و قطره

قیمت:38000 ریال

 چاپ اول:بهار ١٣٩٠


دست‌نوشته‌ای مرموز به زبان عربی در قطار بین شهری برلین-مونیخ که به نظر نمی‌رسد مال کسی باشد و در آن هشت بار به شیوه‌ای متفاوتٰ داستان زندگی کسی که دست‌نوشته را یافته و خوانده، روایت شده است.

"هندی قلابی" داستان فرار پناه‌جوی عراقی جوانی است که از جنگ و استبداد صدام حسین می گریزد و سفری غیرقانونی به دور نیمی از دنیا را تجربه می‌کند. طنز زیبای نویسنده ،آشنایی با زندگی مردمی که آن‌ها را نمی‌شناختیم و سالهای‌ سال برایمان بیگانه محسوب می شدند، نگاهی به خاطرات تلخ جنگ ایران و عراق این بار از چشم مردم همسایه و رنجی که آن‌ها کشیده اند، زندگی و سفر پناهجوهای سرگردان، همه و همه ما را تشویق به خواندن این کتاب می کند . این کتاب برای ما فرصتی فراهم می کند تا ببینیم که یک انسان  چقدر یارای تحمل دارد، چقدر توان ازدست دادن دارد، چه اندازه از خاطرات، دلبستگی ها و احساسات را می تواند در کوله بار روح اش به همراه داشته باشد، بی آن که در این راه بی مقصد، زیر این بار درهم شکند.

"هندی قلابی":رمان، داستان کوتاه،بیوگرافی و افسانه، همه ادغام شده در یک اثر.

"... روزهای اولی که فرد در تبعید به سرمی برد،بسیارخطرناک است.آدم با دلش فکر می کند،یا دقیق تر با تخیلاتش ،نه با مغزش.مغز درگیر گذشته است.اغلب به چهره ی مادر ،خواهر و برادر ها و دوست ها فکر می کند.آن ها همه جا ظاهر می شوند،در یک کتاب،هنگام کار ،در آسمان .حتی شروع به شنیدن نوای آسمان می کند. در خانه تحت هیچ شرایطی چنین رفتاری نمی کرد، چون این نواها را بیهوده می انگاشت.غذاها ،کتاب ها ،لباس ها و انسان هایی ازوطن ناگاه اهمیتی تازه می یابند.بعدها برایم معلوم شد،که تبعید وطن را بی اهمیت جلوه می دهد..."

"... اگر الان بخواهم به یاد بیاورم که در فاصله شرق تا غرب مرا به خاطر قیافه ام چه صدا می زدند،آن وقت به نظر می‌رسد که همه چیز یک جوری مربوط به هند می شود. هند ، جایی که هرگز آن جا نبودم و اصلاً آن را نمی شناسم.عرب ها به من "هندی عراقی" می گفتند،اروپایی ها فقط "هندی". مطمئناً کولی بودن، عراقی بودن، هندی بودن یا حتی موجود فضایی بودن قابل تحمل است.چرا که نه!اما غیرقابل تحمل، این است، که من الان اصلاً نمی دانم ،واقعاً کی هستم. فقط همان طور که عشق من، سارا می گوید، می دانم که "نور زیاد خورشید در این کره ی خاکی مرا آفتاب سوخته و بانمک کرده"، ومن هم حرفش را قبول دارم..."

 



 
لطفاَ
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۸  

میگویی :یک گل

درهمان حال برایم سرراه

یک کاملیا می شکفد

اما تو به خشخاش فکرمی کنی.

می گویی :یک پرنده

در همان حال سهره ای

از وجودم پر می کشد

اما تو به یک قرقی فکر می کنی.

می گویی :یک خانه

من زیر یک شیروانی امن می ایستم

اما تو زیر آسمان و روی یک بام مسطح می ایستی.

می گویی :یک بچه

و من دستانش را در دستان خود

احساس می کنم.

اما تو فقط فکر می کنی:

یک بچه

گلی ناآشنا

پرنده ای

و خانه ای در جایی

می گویی :دریا

و با خود فکر می کنی:آبی

و دریای من به رنگ سرب می شود

و آسمان و کوه و کشتی هم.

لطفاً

ساکت باش!

می خواهم دوستت بدارم.

 

 

کریستینه بروکنر

مترجم: الهام مقدس



 
زمستان
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠  

زمانی برای تعمق

زمانی برای کار

آن بیرون  چیزی نمی گذرد

زمانی برای بازی

زمانی برای زندگی

زمانی برای عشق ورزیدن

حوصله داری؟

 

سوزانه اشتگ

مترجم :الهام مقدس

نقاشی آبرنگ:ثمره لاکی زاده



 
نور تو
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٦  

نور تو

نخست قلبم را روشن می سازد

سپس چشمانم

و چهره ام

دست آخر تمام پیکرم را در بر می گیرد

 

زیرا تو آن نوری که

که آتش شادمانی ام را شعله می زنی

تو ای روح بیگانه

به من گوش می دهی؟

هم اینک

دوستت دارم

 

 

Joranie Loehr

 

مترجم:الهام مقدس



 
سفر به ناکجا
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥