عباس خضر شاعر و نویسندهی عراقی سال 1973در بغداد متولد شد .وقتی قدم به مدرسه گذاشت ، صدام هم از نردبان قدرت بالا رفت و در طی سال های بعد کشور را با حماقت هایش به جهنم مبدل ساخت. خضر در 19 سالگی به خاطر فعالیت سیاسی علیه رژیم بعثی عراق به زندان افتاد و پس از آزادی در سال 1996از عراق گریخت وتا سال2000که به آلمان رسید پناهجویی بود که اقامت غیرقانونی در برخی از کشورهای آسیایی، آفریقایی و اروپایی را تجربه کرده بود. اوپس از پذیرش درخواست پناهندگیش توسط کشور آلمان در رشته ی ادبیات آلمانی و فلسفه به تحصیل پرداخت. نخستین رمان او "هندی قلابی"(2008) برنده ی جایزه ی 2010آدلبرت فون شامیزو شد(این جایزه به نویسندگانی اعطا می گردد ،که زبان مادریشان آلمانی نبوده ولی با آثار خود سهمی در ادبیات آلمانی داشته اند.). رمان بعدی او"پرتقال های رئیس جمهور" در ماه مارس 2011 منتشر شده است.این بخشی از مصاحبهی تاگس اشپیگل با نویسنده ی هندی قلابی ست.
سال 1979 وقتی صدام به قدرت رسید، شما شش سال داشتید.آن وقتها قهرمان دوران کودکی شما چه کسی بود؟
-قهرمانی وجود نداشت.من در کودکی فجایع بسیاری را به چشم دیدهام.مثلاً اعدام جوانانی که نمیخواستند به جنگ با ایران بروندٰ، در ملاء عام.
پدرشما طرفدار صدام بود؟
-ما 9 خواهر و برادر بودیم.پدرم به خاطر ما میترسید ودنبال دردسر نمی گشت.حاضر بود جلوی هر کسی که قدرت داشت ، تعظیم کند.پدر و مادرم در بازار محلهمان دربغذاد خرما میفروختند.شهری که از 1979 "شهر صدام" نام گرفت.
چطور با گروههای مخالف حکومت تماس برقرار کردید؟
-من در یک بازار کتاب کار میکردم.آن جا با کسانی ملاقات کردم که عضو گروههای مخفی بودند.اعلامیههایی مینوشتم با این عنوان:"رهایی هدف ماست" یا "مرگ بر صدام".نمیدانستم این کار چقدر خطرناک است.هنوز دبیرستانی بودم.
بعد دستگیر و زندانی شدید.از 1993 تا 1995 دیگر نور روز را ندیدید.همان طور که در عراق میگویند" پشت خورشید" ماندید.
-بله.زندان زیر زمین بود.بدتر از آن گرسنگی بود.آدم احساس ضعف و حقارت می کرد،نمیتوانست فکر کند،شکم بر همه چیز حاکم بود. به ما هرروزفقط یک نان بربری داده میشد .یک بار خواب دیدم که موهایم ماکارونی است ودارم آنها را مک می زنم.پلیس از محرومیت غذایی برای شکنجه استفاده میکرد.سه چهار روز غذا نمیآوردند.بعد یکی را به دفترشان میبردند ،جایی که نان داغ وکباب با پیاز،گوجه و سالاد حاضر بود.میپرسیدند:به همه چیز اعتراف میکنی؟اسمها را میگویی؟
میخندید.چه چیز این داستان اینقدر خنده دار است؟
-این دوران که چنین غمانگیز بود،مرا بسیار تحت تأثیر قرار داد.و لحظههای بسیار زیبایی هم بود.
مثلاً؟
-در زندان با بزرگترین مغزهای عراق آشنا شدم.فیلسوف ها،نویسندهها...آنها مطمئن بودند که از زندان جان سالم به در نمیبرند.بعد مرا دیدند،یک جوان،و فکر کردند: اندیشههایمان را میتوانیم به او بدهیم.این برای من بهترین دانشگاه دنیا بود.
به نظر میرسد که خاطرات زندان دیگر برای شما مشکلی نیست.
-هنوز هم با آنها میجنگم.یکی از دوستانم،یک شاعر مصری، در دوران مبارک زندانی بود.گفتن یک کلمه کافی است،و ما یکدیگر را میفهمیم.چون تجربیات یکسانی داریم.ترس، ازدست دادن همه چیز،حتی اگر الان حالت خوب باشد،همه کسانی را که زمانی زندان بودهاند را با هم مرتبط میکند.
احتمالاً معروف ترین زندان عراق ابوغریب است.
-ما آن وقتها خواب آنجا را میدیدیم.ما در بازداشتگاه موقت بودیم.ابوغریب برعکس زندانی بود،که مجرمین برای مجازات زندانی بودند.ما شنیده بودیم که آنجا حتی روزی سه تا نان میدهند.
وقتی آزاد شدید، با یک گذرنامه جعلی کشور را ترک کردید.چهار سال را به فرار در کشورهای عربی،ترکیه ،یونان و ایتالیا گذراندید.چطور امرارمعاش میکردید؟
-با قاچاقی کار کردن.در کارگاههای ساختمانی،کافهها و رستورانها.از صبح تا شب جان میکندم و در یک اتاق بیست متری با بیست پناهجوی غیرقانونی دیگر زندگی میکردم.از همه بدتر مرحلهی تبعید در اردن بود.دائماً به خانه فکر میکردم، همه جا عکس مادرم را میدیدم، در روزنامه یا درکتاب.
آیا این غم غربت شدید زمانی پایان یافت؟
-وقتی در لیبی بودم، دیگر نتوانستم به خانوادهام تلفن بزنم.در چنین وقتی انسان قویتر و سختتر میشود.زمانی بود که فکر میکردم که انگار قلبم از سنگ است.
هنگام فرار چه چیزهایی همراه خود داشتید؟
-خودم و یک کوله پشتی با لباسهای تمیز.گاهی درهنگام فرار حتی یک ماه هم لباسهایم را عوض نمیکردم .اما وقتی آدم به مقصد می رسد باید لباسهای تازه و تمیز بپوشد تا جلب توجه نکند.
یک پناهنده چطور در یک کشور کاملاً بیگانه راه خود را پیدا می کند؟
-در هرشهربزرگ اروپایی دو یا سه کافه وجود دارد که میشود آنجا پناهجوهای دیگر و قاچاقچیها را ملاقات کرد.بیشتر نزدیک ایستگاه قطار.آدم با این مردم زندگی میکند و آنها را از ترس روی چهرهشان می شناسد.یک پناهجو درخیابان به زنها یا تابلوها نگاه نمیکند، بلکه مواظب است که پلیس در آن نزدیکی نباشد.
آیا این گریز اعتماد شما را به مردم بیشتر کرده یا کمتر؟
-متوجه شدهام که همیشه کسانی هستند که به دیگران کمک میکنند.این عالی ست.در یونان سوار قطار بودم.دستم زخمی بود و حالم بسیار بد.روبرویم زن پیری نشسته بود که مرا یاد مادربزرگم میانداخت.انگلیسی بلد نبود.فقط به او گفتم:"من عراقیم"،فقط همین.از تسالونیکی تا آتن این خانم مراقب من بود.به من آب میوه ساندویچ و میوه داد بلیطم را برداشت و همراه بلیط خودش به کنترلچی نشان داد تا شک نکند.
دولت های اروپایی از موج جدید مهاجرت از شمال آفریقا در هراسند...
-به نظر من این سیاست اروپایی غیر انسانی ست.بسیاری از کسانی که می آیند، نمیتوانند بازگردند.بازگشت به معنی مرگ است.اگر بخواهیم سیاستی اعمال کنیم که مشکل را حل کند، باید از وطن این مردم شروع کنیم.می دانید در آن جا این آغاز به چه معنا ست؟مردم را راحت بگذارید و بخصوص از هیچ دیکتاتوری حمایت نکنید.
مقصد سفر شما سوئد بود اما سال 2000 پلیسی شمارا در بایرن دستگیر کرد...
-حقیقتاً باید از او تشکر کنم...
چطور به این سرعت و به این خوب آلمانی یاد گرفتید؟
-طبیعتاً از طریق تحصیل در رشته ی فلسفه و ادبیات.من کشف زیبایی زبان آلمانی را مرهون برخی از شعرا مانند هیلده دومین، روزه آوسلندرو الزه لاسکر-شولر هستم. این ترکیب بینظیر رمانتیک و حکمت نزد شاعران زن آلمانی وجود دارد. برخلاف شاعران مرد که یا رمانتیکند ویا خردمند.
شما در نویکلن(محلهی عرب نشین برلین) زندگی میکنید ودر آن جابه شما خوش می گذرد.آیا به خاطر عربهای آنجاست؟
-نه لزوماً.در حقیقت بیشتر دوستان المانی من در نویکلن زندگی می کنند.و علاوه بر این دلیل دیگری نیز وجود دارد.ویلیام فاکنریک وقت گفته که یک نویسنده در طول روز نیاز به یک جزیره دارد که در آن بنویسد و شبها به یک شهر بزرگ که بتواند در آن گردش کند.در آپارتمان کوچکم در حیاط پشتی سکوت کامل حکمفرماست و اما وقتی جلوی در خانه می روم معرکه ای برپاست.
در این بین شما گذرنامه آلمانی دارید.امتحان شهروندی چگونه برگذار شد؟
-وقتی مسأله سراجازه اقامت نامحدود من بود،باید به 44 پرسش پاسخ میدادم.من اسم آن خانم در اداره اتباع خارجی را خانم" لطفاً پاسخ دهید" گذاشته ام.یک سوال این بود:آیا شما تروریست هستید؟من از او پرسیدم: جداً فکر میکنید اگر تروریست بودم ،جواب مثبت میدادم. گفت:لطفا،پاسخ دهید.سوال بعدی،آیا میخواهید تروریست بشوید؟گفتم:چی؟گفت:لطفاًپاسخ دهید. و به همین ترتیب پیش رفت. و حالا در این مورد این یک پیام زیبا از طرف اعراب است:ما تروریست نیستیمٰ ،انقلابی هستیم.